بیربط و مربوط به توماج صالحی!
ما در حال تجربهی یک جهان فکری انتقالی و پُرشتاب هستیم. از جهانی که سلبریتی و خواننده و بازیگر و چهره حقوق بشری تعیین کنندهی ایده سیاسی و خط مشی رویدادها برای فهم رژیم و مبارزه بودند و به همراه روشنفکران همپیاله، صورت بندی اخلاقی در سیاست مبارزه تعریف میکردند===>> به سوی جهانی که سیاست پیشه دستکم به معنای وبری آن الزاما ساخته شود تا سیاستمداری که نتیجهگراست. این ظاهرا شبیه شکاف اجتماعی بروز میکند ولی این طور نیست.
دوره کنونی، آغاز دوران انقراض اتابکیها، آصف بیاتها و سعید مدنیها ست. در سطحی دیگر دوران انقراض چپِ اقلیتگرا، کمونیست و مقاومتی و ۵۷ی؛ در سطحی دیگر دوران انقراض نرگس محمدیها و سازمان های حقوق بشری در تعریف کنونی است. هذیان گویی سلبریتیها از علی کریمی و نجفی و گلشیفته تا توماج صالحی و دیگران، نشانههای آخرین تقلا و پایان این دورهی بیسامانی است.
چیزی که در حال افول است، صرفا یک نسل از افراد و اندیشهها نیست؛ پایان یک شیوهی تولید اعتبار سیاسی است. در آن جهان قدیم، اعتبار از دانشگاه، رسانه، شهرت فرهنگی یا سرمایهی اخلاقی میآمد. کسی سالها دربارهی جامعهشناسی فقر، جنبشهای اجتماعی یا حقوق بشر مینوشت و ناگهان به مرجع فهم سیاست نیز بدل میشد. گویی میان شناخت مساله و توانایی حل آن، رابطهای بدیهی وجود دارد. اما جهان انتقالی امروز ایرانی، این فرض را با خشونت در حال پس گرفتن است.
دورهی جدید، دورهی آزمون ظرفیت اجراست، نه صرفا توصیف رنج. در چنین فضایی، دیگر کسی از سیاستمدار نمیپرسد که چه چیزی را فهمیده است؛ میپرسد چه چیزی را میتواند تغییر دهد. فاصلهی میان تحلیل و اقدام، به مهمترین شکاف زمانه ایرانی تبدیل شده است.
به همین دلیل، انقراض اتابکیها، آصف بیاتها و سعید مدنیها را نباید به معنای حذف فیزیکی یا حتی بیاهمیت شدن آثارشان فهمید. مساله آن است که جایگاه مرکزی آنان در تولید معنای سیاسی رو به پایان است. آنان فرزندان عصری بودند که «تفسیر» بر «اجرای مدرن» اولویت داشت. اما جامعهای که در آستانهی گذار ایستاده، بیش از مفسر به ایجنت اجرایی نیاز دارد؛ بیش از منتقد به طراح؛ و بیش از شاهد به فرمانده.
این تغییر، تغییری طبقاتی یا نسلی هم نیست. جوان بودن یا پیر بودن تعیینکننده نیست. همانگونه که دانشگاهی بودن یا فعال مدنی بودن نیز تعیینکننده نیست. آنچه در حال تغییر است، معیار مشروعیت است. مشروعیت جدید از توان سازماندهی، تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت، مدیریت تعارض، تولید ائتلاف نظامی با دشمنان رژیم کنونی و پیشبرد اهداف در میدان واقعی سیاست حاصل میشود.
در چنین جهانی، حتی زبان سیاست نیز تغییر میکند. واژههایی مانند آگاهیبخشی، گفتمانسازی و مطالبهگری، جای خود را به واژههایی چون براندازی به هر قیمتی، معماری قدرت، ظرفیت حکمرانی، مدیریت ریسک و ساخت نهاد میدهند. زیرا مسالهی اصلی فقط رهایی از شرّ جمهوری اسلامیِ تضعیف شده است؛ مساله اصلی دیگر این است که پس از شکست آن، چه نیرویی قادر خواهد بود کشور را اداره کند.
از این منظر، ما نه فقط در آستانهی یک گذار سیاسی، بلکه در آستانهی یک جابهجایی معرفتی ایستادهایم. جابهجایی از روشنفکر به مدیر اجرایی؛ از مفسر به تصمیمگیر؛ از راوی بحران به مدیر بحران.
و شاید مهمترین پرسش دههی آینده برای ایران نیز همین باشد: چه کسانی قادر خواهند بود از جهان توضیح دادن عبور کنند و وارد جهان ساختن و اجرا شوند؟ زیرا تاریخ، در لحظات انتقالی، کمتر به کسانی پاداش میدهد که درست تشخیص دادهاند و بیشتر به کسانی میدان میدهد که توانستهاند چیزی را به هر قیمتی اجرایی کنند.
در مقابله با جمهوری اسلامی، فلسفه اخلاق کنونی فلج کننده است، انقلابیون ۵۷ دقیقا اسیر این فلج کنندگی نشدند و در سوی منفی آن نتیجه گرفتند، ملیگرایان ایرانی نباید در تلهی اخلاقی گرفتار بمانند؛ هر ابزاری، هر اهرمی، هر نیرویی از هر جایی برای نابودی رژیم اسلامی و ریشه کنی اسلام در ایران، توجیه تمدنی و بقا برای ایران دارد. این شاید آخرین فرصت پادشاهی خواهان هم باشد وگرنه آنها نیز در طوفان پیش و رو دوام نمیآورند.

